ذبيح الله صفا
849
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
تا نگويى كه مرا از تو شكيبايى هست * يا دل غمزده را طاقت تنهايى هست نى مپندار كه از دورى روى تو مرا * راحت زندگى و لذّت برنايى هست مكن انديشه كه تا دور شدى از چشمم * ديده را بىرخ زيباى تو بينايى هست ناتوانم ز غمت تا تو گمانى نبرى * كه مرا با غم عشق تو توانايى هست خوانديَم بىدل و رسوا و نگويم كه نيَم * هرچه گويى ز پريشانى و رسوايى هست اندرين واقعه بر قول تو انكارى نيست * در من از عيب و هنر هرچه تو فرمايى هست كس نگفتست در آفاق كه در عالم عشق * مثل من عاشق شوريدهء سودايى هست كس ندادست نشان در ختن و چين و چگل * كه بتى چون تو بشيرينى و زيبايى هست * * از حسن تو دهر گلستانيست * وز بزم تو چرخ سايبانيست در كوى تو عقل هرزهگرديست * در وصف تو نطق بىزبانيست هر حلقه ز زلف مشكبارت * مأواى دلى و جاى جا نيست هر غمزهء چشم نيم مستت * بنياد خرابى جهانيست در هر طرفى ز چين زلفت * از عنبر و مشك كاروانيست در هر چمنى ز حسن رويت * از نزهت و لطف بوستانيست با ياد جمال جانفزايت * هر زاويه كعبهء امانيست * * ابروى كمان مثال جانان * محراب دلست و كعبهء جان از رونق زلف او برافتاد * قدر گل و قيمت گلستان كج كرده كلاه گوشهء حسن * برتافته طُرّهء پريشان از ساحرى دو چشم خونخوار * وز كافرى دو زلف فَتّان بر خاك فگنده سحر هاروت * برهم زده دار ملك ايمان دلهاى شريف را بحيلت * جانهاى لطيف را بدستان